تبليغاتX
دل نوشته های یک معلم
 

اس ام اس

نمی دونم مثل اینکه پست قبلی رو شاگردام خونده بودن و امروز کلی برام اس ام اس زدن. می دونن من طاقت دوری از اونا را ندارم. یکی نوشته بود فراموششان نکن تا فراموشت نکنند. می خوام بهش بگم محاله یکی شاگردم باشه چه خوب و چه مثلا بد و از یادم بره. محاله.

امروز یکی شون بعد از یک سال زنگ زد و احوال پرسید. جالب  این بود که قبل از اینکه بخواد خودش رو معرفی کنه من اسمش رو گفتم. باورش نمی شد. من هم به خاطر ازدواج و مادر شدن بهش تبریک گفتم.

واسه خوندن اس ام اس ها برین تو ادامه مطلب....


ادامه مطلب
 

+  

 

فراموشی

امروز تو دوچرخه سواری صبحگاهی نمی دونم چرا یه دفعه یاد این افتادم که آدما چه زود همدیگه رو فراموش می کنن. یکی فارغ التحصیلی رو بهونه می کنه . یکی ازدواج . یکی کار . یکی ادامه تحصیل و... جالبه اونایی که یه روزی ندیدنت براشون مرگ بود  . اونایی که به قول خودشون محتاج یک ساعت همنشینی و راهنمایی تو بودند حالا حیفشون میاد گوشی تلفن رو بردارند و یه زنگ بزنند.  یا یه اس ام اس ۱۶ تومانی نصیبت کنند.

دیروز که مهدی زنگ زد تا هم به قول خودش احوالم را بپرسد وهم اسم چند تا کتاب خود واسه کارش  به خودم گفتم نه بابا هنوز کسایی هستند که به فکرت باشند. البته چون می دونستم مهدی استقلالی خطرناکه بهش بابت باخت دیروز استقلال تسلیت گفتم.

بهرحال فراموشی هم بخشی از حافظه آدماست مگه نه؟

 

+  

 

بودن یا ماندن

همیشه بودن معنا و مفهوم کامل لغات بی نهایت آمال بشری نیست. من همیشه بر این باور بوده ام که  ماندن  در برابر بودن چیز دیگری است.

او که شروع کرد برای بودن شروع کرد و هرگز به .ماندن آن فکرنکرده بود اما من که بودم برای ماندن شروع کرده بودم.

انتخاب را من همیشه سخت ترین هدیه خدا به انسان دانسته ام. کاش گاهی تمام زندگی جبر بود و انسان بر سر دوراهی انتخاب هر گز نمی ماند. بودن یا ماندن.

افسانه اکنون حرفهای معلمش را بهتر از چند ماه پیش می فهمد  حرفهای پرمغز و غیر قابل فهمی که امروز برای او تنها انیس شبهایش شده است.

افسانه فهمید که بودن یا ماندن یعنی چه ؟؟؟؟؟

این بود فرق من و او

نامه افسانه .....توادامه مطلب


ادامه مطلب
 

+  

 

نصرآباد

دقیقا ۱۲۳ کیلومتر اون طرف تر از شهر ما تو دل کویر مرکزی ایر ان یه شهریه به نام نصر آباد. وقتی آدم به نقاط ییلاقی استان یزد سفر می کنه شاید باورش نشه که این جا متعلق به سوزان ترین کویر ایران است. اما زیبایی کار خدا همینه .دیروز جای شما تو نصر آباد خالی بود. باران  تگرگ سرماو.... چند تا عکس گرفتم که شاید دیدنش براتون جالب باشه.  برین تو ادامه مطلب...
ادامه مطلب
 

+  

 

آقا

آقا :

 

نمي گويم بيا كه هزار و اندي سال است آمده اي:

 نمي گويم خودت را نشان بده كه  بر هر كس لياقت داشته است ، رخ نمايانده اي. نمي دانم كدام جمعه قفل ظهورت باز خواهد شد. كدام آدينه پرده از روي ماهت كنار خواهي زد تا همگان تورا بشناسند. كدام جمعه ابرهاي  فراق ، مي روند تا خورشيد عالم تاب حَُسنت ، گرمي بخش وجودمان گردد.

آقا :

نمي گويم بيا كه هزار و اندي سال است آمده اي:

هنوز باورنداريم كه شيعه تو هستيم . هنوز باور نداريم كه  سراسر هستي  ، به رنگ بودن تو مزين است. هنوز باور نداريم كه ما را مي بيني . پس چندان بر ما خرده نگير. چون باور نداريم. باورمان ده تا تورا آنگونه كه شايسته است درك كنيم.

 

 

 

 

+  

 

یه نامه

دیروز می خواستم امتحان قرائت قرآن کلاس اول ج شرف بگیرم که  ع. هـ این نامه را به من داد. چون قبلش گفته بودم هرکه هرچی دوست دارم می تونه بنویسه.

یه بخشایی از این نامه شاید برای شما هم خواندنش جالب باشه... تو ادامه مطلب .....


ادامه مطلب
 

+  

 

اول ج پَــــــــر

امروز نو بت شاگردای خوبم تو اول ج شرف بود که ازشون خداحافظی کنم. بچه هایی که هنوز هم مدیون معصومیت نگاه خیلی هاشون هستم.هنوز هم فکر می کنم یه جورایی می خواستن با من حرف بزنن اما نشد.... نتونستن یا من نذاشتم.

همه شون رو دوست دارم چون شاگردم هستند.  عکسای یادگاری رو تو ادامه مطلب ببینید.

 


ادامه مطلب
 

+  

 

ناز دل

 

یه غزل از اشعارم:

نازت دل رمیده ما را خراب کرد

عشقت جو شمع حاصل عمرم بر آب کرد

عمری در انتظار تماشای روی تو

ماندم ولی. فراق تو آن را سراب کرد

رنگ رخم به پای تماشای تو پرید

مهرت به ناوک نگهت در خضاب کرد

چشمت به ناز. چشم سیاهم اسیر کرد

حسنت به عشوه این دل ما را کباب کرد

روزی هزار دفه تو را یاد کرده ام

تا عاقبت . فراق . دلم را مجاب کرد

۲۴/۹/۸۴

۳۰/۱۱ شب

 

+  

 

حق انتخاب

مكس يه تاره وارد تو حوزه نامه هاي الكترونيكي من است. اين دومين حواب من به دومين نامه اوست. از اين ناليده بود كه گاهي عبادت ها را جدي نمي گيرم. گاهي مي شينم با خودم احساس پوسي مي كنم. نمي دونم اصلا واسه چي هستم. . اينم حواب من.


ادامه مطلب
 

+  

 

شهردار

این روزا شاید تو همه شهرا بحث شهردار بحث روزه. تو شهر ۷۰۰۰۰ نفری اردکان که توقعات مردم  شاید خیلی بالا نباشه بعضی ها فکر می کنند به راحتی می شه شهردار انتخاب کرد. نظر من اینه که شهردار هم مثل خیلی دار های دیگر ( فرماندار  استاندارو...) اول باید فکر داشته باشه بعد پول . شاید شما نظرتون مثل یا مخالف نظر من باشه. مهم نیست مهم اینه که نظردارین . درمورد سرنوشت شهرتون. یه مدت پیش یه مقالات تو نشریه آینه چاپ کردم تحت عنوان سامانه فرهنگی شهر اردکان که اتفاقا به همت دوستم آقای انصاریفرد رو سایت آینه یا همان کویر نیوز   رفت. خیلی ها ایراد گرفتن که چرا خواب ما رو آشفته کردی.

نمی دونم کاش می خوندین و نظر می دادین.

 

+  

 

مجموعه عکس های یادگاری

اصرار بچه ها واسه گذاشتن عکسشون تو وبلاگ . واسه دیدن عکسای خدا حافظی ادامه مطلب رو کلیک کنید.
ادامه مطلب
 

+  

 

گذشتن رسم ثانیه ها......

امروز یه جورایی تو بعضی کلاسام روز آخر تدریس بود. صبح اول الف دبیرستان شهید انصاری داشتم که درس رو تموم کردم و کلی با بچه ها عکس یادگاری گرفتیم که تو پست بعدی می ذارم ببینیند.

اما عصر دو تا کلاس منطق داشتم. یکی شیرین و یکی رحمتی که اتفاقا هر دو ی آنها جلسه آخرشون بود. تو دبیرستان شیرین این جمله از سقراط را نوشتم: بارها از حرف زدن پشیمان شدم اما هرگز از سکوت پشیمان نشدم.

اما تو کلاس رحمتی اینو واسشون نوشتم:

گذشتن رسم ثانیه ها ست و ماندن عادت دیرین خاطره ها

 

+  

 

خدا کنه خوابم نبره

افسانه گفت:

خدا كنه خوابم نبره:

او آرام و بي صدا مي آيد همچنانكه 3 سال پيش آمد

اگر چشمانم را ببندم ديگر آمدنش را نمي بينم.

خدا كنه خوابم نبره:

او مي رود آرام و بي صدا

 اگه پلكام رو هم بغلطد او را نخواهم ديد

 مي دونم او را راحت به دست نياوردم اما نمي  دونم چرا

راحت دارم  از دست مي دم.

ديگه روم نمي شه حتي بهش بگم : 

دنباله مطلب رو تو ادامه مطلب بخونین


ادامه مطلب
 

+  

 

اصفهان نصف جهان

یه دو روزی توفیق اجباری نصیبم شد تا به استان زیبای اصفهان سری بزنم. دانشگاه آزاد نجف آباد و آزمون کارشناسی ارشد فلسفه مرا به این شهر زیبا کشاند. هرچند من ۵/۱ بیشتر تو نجف آباد آزمون نداشتم اما خوب تقریبا یه ۳۰ ساعتی مرا از خانه دور کرد.

با خواهر زاده ام که تو دانشگاه صنعتی اصفهان برق می خونه و ترم آخره قرار گذاشتیم و با هماهنگی شب رو تو خوابگاه صنعتی اصفهان بودم. آدم وقتی وارد خوابگاه دانشجویی می شه یاد  دوران دانشجوی خودش می افته . البته با هزار تغییر . حالا هر اتاقی واسه خودش عالمی دارد. یکی می زنه یکی می خونه یکی ...

بگذریم عصر چهارشنبه هم فرصتی شد تا سری به ۳۳ پل و میدان امام بزنیم. آدم وقتی تو میدان امام می ایسته به ابهت کار شیخ بهایی بیشتر پی می بره. یه میدان که سمبل همه چیزه. عبادت ( مسجد امام) تجارت ( بازار) هنر( عالی قاپو) و کلا شاهکار معماری اسلامی.  تو شهر سازی هم دیدم اصفهان خوب پیشرفت کرده شاید تو هیچ شهر ایران به اندازه اصفهان پل هوایی روگذر و زیر گذر و... وجود نداشته باشه.

سفر دو روزه من با ۱۰۵۰ کیلومتر رانندگی به پایان رسید. برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه نمائید.

 

 


ادامه مطلب
 

+  

 

سوم ریاضی پَر

امروز ۳۳ جلسه و ۲۹۷۰ دقیقه کلاس با یکی از بهترین کلاسای امسالم یعنی سوم ریاضی شرف برگزار شد. البته پنجشنبه هم کلاس داشتم اما چون باید واسه کارشناسی ارشد برم اصفهان امروز مجبور شدم علیرغم میل باطنی غزل خداحافظی را بخوانم.

اول برگه های نظر سنجی را به بچه ها دادم تا بنویسن و بعد چند جمله واسشون از همه چیز گفتم . عذر خواهی بابت پرحرفی های من . خوب درس ندادن من . حرفهای بی ربط زدن من و.....

آره ۲۹۷۰ دقیقه هم گذشت و یه سال دیگه به تجربه های معلمی من اضافه شد.  حین تدریس  درس آخر که راجع به نقش زن و مرد تو خانواده بود یه حدیث از پیامبر (ص) بود که اگه مردی به زنش یه لیوان آب بده   چی مشه    یه دفعه حاج آقا  یه حرف جالبی زد . گفت آقا ما تو زنش موندیم کو تا لیوان. کلاس برای لحظاتی منفجر شد. من هم گفتم بله مواد لازم برای اجرای این حدیث  اول زن بعد لیوان  بعد آب بعد....( بدآموزی داره)

بگذریم بعد از درس عماد الدین امین معروف به جوانان  امروزی که یه دستی هم تو عکاسی داره با اون دوربین کلاس بالاش کلی از کلاس عکس گرفت. هرچند سید  ظاهرا به خاطر سوء استفاده احتمالی از چهره اش خیلی نمی خواست تو عکسا شرکت کننه اما آخرش اومد.

خونه که رفتن اول نظرالت رو خوندم : یکی نوشته بود گاهی حرفای خارج از کتاب می زدی که تو کتاب نبود اما اگه نمی زدی معلم دین و زندگی نبودی

یکی نوشته بود خیلی تو فاز سیاست هستی . یکی دیگه گفت اگه حرفات نبود امید به زندگی نداشتم . یکی با دستخط زیباش نوشت : صحنه پیوسته به جاست و اونی که می مونه نغمه توست. هرکسی یه چیزی نوشته بود . قاطی اش انتقاد  هم بود. اینکه کندکند درسز می دی . حاشیه زیاد می ری . یه وقتایی سیاسی هستی . نمره بد می دی و....

اما گذشت. منم این بیت شعررو واسشون خوندم:

فرصت شمار صحبت کز این دورراه هستی

چون بگذریم دیگر مشکل بهم رسیدن

 

+  

 

اول از آخر

جدیدترین رده بندی دانشگاههای دنیا بر اساس خصوصیت وبومتریک حاوی نکات قابل توجهی است. دانشگاه تهران .........

ادامه تو دنیاله مطب


ادامه مطلب
 

+  

 

مجید

دیشب بعد از کلاس معارف پیش کلی با مجید حرف زدم.از طرز اومدنش کنار موتورم فهمیدم که خیلی دلش پره .  تو تاریکی شب شاید بهترین فرصت را یافته بود تا مثلا به قول خودش . خودش رو خالی کنه. از همه چیز گفت . ازفروش سیم کارت که بتونه پول کلاس و آزمون و....بده تا خوردن قهوه و نسکافه واسه اینکه بیدار بمونه و درس بخونه .

 نمی دونم چرا جوونای ما هرچه هم به هشون بگی بابا خودت رو دست کم نگیر  .. فرصت تو زندگی شاید یه بار پیش بیاد و..... بازم اونا مایوسند.

اینکه آدم مدام از گذشته خراب شده اش صحبت کنه به نظر من داره آینده اش راهم خراب می کنم. او مدام از ناامیدی حرف می زد و من یک ریز از امید به آینده و زندگی. او خیلی دلش پر بود . اینو وقتی یه مرد جلوی یه مرد دیگه اشکش رو ریخت فهمیدم.

اینکه آدم بشینه و بقول معروف آیه یاس بخونه  چیزی که درست نمی شه هیچ  یه چیزایی هم خراب می شه. مجید شاید نمونه ای باشد برای اونایی که هنوز ((( طلب))) رو تو خود پرورش ندادن. شاید نمونه ای باشه از همه اونایی که هنوز نمی دونم خودشون از خودشون چی می خوان.

خدایا:

اونی که صادقانه پیش تو میاد تنها مگذار.

 

+  

 

بهترین هدیه

مريم راست مي گفت‌:
به همه نمي شه اعتماد كرد
سال 71 من مشهد معلم بودم . مدرسه شهيد رجايي خيابون خواجه ربيع . يه شاگرد داشتم كه به معلم جغرافياشون يه رازي رو گفته بود. معلم بي جنبه واسه خود شيريني تو دفتر مدرسه اينو به همه معلما ميگه. فكر مي كني چي شد. چند روز بعد بدن بي جونش رو وقتي از درخت باغ مجاور مدرسه آويزون بود پيدا كردند.
آدما اشتباه مي كنن. آدما گناه مي كنن اما اوني كه مهمه اينه اگه يكي فهميد داره اشتباه مي كنه و خواست برگرده يكي باشه دستش رو بگيره نه اينكه يه طناب دومتري بهش هديه كنه.
من تو كلاسام ( شاگردام خوب مي دونن) هميشه از اين جو بي اعتمادي مدارس گله كرده ام. چرا بايد يه دانش آموز راحت نتونه با مربي ، مشاور و يا معلم خود ارتباط بر قرار كنه. چرا كسي نيست كه به حرف دل يه جوان اشتباه كرده گوش بده ، كمكش كنه و نخواسته باشه بهش ضربه جديدي رو وارد كنه.
چرا تو مدارس ما فاصله ميان معلم و دانش آموز اينقدر زياده كه اونايي كه بايد مبلغ و مروج دين باشن ، بد تر از آب درميان. من خودم بيشترين ساعت تدريسم دين و زندگي است از اول تا پيش دانشگاهي، اما نمي دونم چرا وقتي اين همه جمله و حديث و روايت زيبا داريم چرا كلاسمون رنگ زرد و خمودي به خود مي گيره.اتفاقا امروز سر كلاس سوم رياضي شرف با نوشتن اين جمله درس رو شروع كردم: مهم نيست در زندگي چند بار زمين مي خوري ، مهم اين است كه چند بار بلند مي شي.
وقتي مي شه تو قالب يه داستان (واقعي ، تخيلي ) يه بحث مهم مثل معاد رو واسه شاگردت جا انداخت چرا بد سليقه باشيم.
گفتي معلم كلاس دومت اينجوري تو از مرگ ترسونده تازه فهميدم خيلي خوش سليقه بوده مي دوني چرا ؟ آخه وقتي دخترمن به تكليف رسيد اولين چيزايي كه معلمش خواست بهش ياد بده ((((نماز ميت )))) بود. آفرين بر اين حُسن سليقه
اما مي دوني ؟ به جز آدمايي كه تو گفتي ، خيلي هاي ديگه هم هستند كه تنها سنگ صبور شاگرداشون هستند. خيلي هاي ديگه هستند كه از زن و بچه و استراحت خود مي زنند تا به يكي كمك كنند. هنوز هستند كساني كه حتي حاضر نيستند (ع )عشق به معلمي رو با هزاران پست و مقام دنيا ، پول و ماديات ، تشويق و ارتقاء و .... عوض كنند. هستند آدمايي كه سالها ، شاگرداشون از مدرسه رفتن اما با نامه ، ايميل ، تلفن ، اومدن در خونه ، قرار تو پارك و..... ميان تا حرفاي دلشون را به اوني كه باور دارن دوسشون داره در ميون بذارن. هنوز هم وقتي يكي مياد در خونه و بهت هديه مي ده مي فهمي كه چه كار مهمي براش كرده اي . هنوز هم وقتي يكي تو ازدواج باهات مشورت مي كنه ، مي فهمي هنوز قبولت دارن. هنوز وقتي شاگردي مدرسه و مشاور و.... ول مي كنه و مياد از تو وقت مي گيره كه واسش يه مشاور خوب باشي مي فهمي كه هنوز محبت تو اين مملكت جاي خود رو از دست نداده.
بگذار بعضيها تا آخر عمرشون اونجوري كه واسه تو بودن باشن. اما كمي اون طرف تر خيلي ها تو رو دوست دارن. همون كساني كه اسم باشرافتشون : معلم است.
چشمها را بايد شُست
 

+  

 

شنبه ی افسانه ای

نمی دونم چرا امروز با خود م گفتم  این جمله رو رو تخته سیاه سوم انسانی دبیرستان شیرین بنویسم.

هرگز به خدا نگو مشکل بزرگی دارم

                       به مشکلت بگو خدای بزرگی داردم.

این روزا افسانه ذهنم منو بد جوری به خود مشغول کرده. احساس می کنم با تموم وجودم براش زحمت کشیدم تا از اون برزخ بیاد بیرون . اما مثل اینکه اون بهشت خود را تو برزخ می بینه.

نمی دونم شاید هم کشنده ترین دو راهی تاریخ همان دوراهی تصمیم باشد. اما آخرین نامه هایش را که خواندم احساس کردم به آخر خط رسیده ام.

اون داره همون راهی رو بر می گرده که نه ماه پیش واسش یه دوراهی بود. اون داره همون مرده ای رو زنده  می کنه که من واسه کشتنش خیلی سختی کشیدم.

نمی دونم شاید هم یه جا اشتباه کرده ام. وقتی بگذار برود را برایش نوشتم با خود می گفتم خواهد گذاشت تا برود اما...........

شنبه من تقریبا داره با این فکرا می گذره که بعد از من کی میاد دستای افسان رو تو دریای ...... بگیره.

نمی دونم

تو می دونی؟؟؟؟؟؟

 

+  

 

نامه روز معلم افسانه

سلام

 

روزا  چه زود غبار  سال میگیرن  انگار همین روزای گذشته ی نزدیک  بود  که سرمای پائیز  باعث شده بود  که عقل و ذهن من یخ بزنه  و کوچه ی  دلم داشت به بن بست  میرسید  یعنی دیگه رسیده بود  او بی دلیل شایدم به هزارو یک دلیل  ازمن دور شده بود ولی شما معلمی (شایدم پدری )که همه از صمیم قلب دوسش دارن  اومدین.

اومدینو یه کوچه دیگه توی دلم بهم نشون دادین شما اومدینو با گرمی حرفای خودتون ذهن یخ زده منواب کردین راهیو به من نشون دادین که...................

ولی من

دوست داشتم توی همون خواب غفلت باشمو دل به  یه راه ساده وزود گذرو  خوش ببندم  ولی باز  خدا شمارو....................

درسته حرفاتون توی اون لحظه واسه من مثل پتکی بود که توی سر من میخورد  ولی  واقعیت داشتن   وحرفایی بودن که به قول شما تیر اخرو میزدن   انگار یه الهام اسمونی به من گفته  بود که به حرفاش گوش کن اون خیلی میتونه بهت کمک  کنه وحرفایی که ازخودتون میشنیدم که صبور باشم  تا اینده ای  شاید دور ولی  خوب داشته باشم خلاصه هرچی بگم نمیتونم خوبیای شما رودرحق من  توصیف کنم 

باورتون نمیشه وقتی امروز واسه جشن فارغ تحصیلیمون اومده بودین خیلی خوشحال  شدم  نه من بلکه همه بچه ها  خوشحال بودن تنها معلمی بودین که من ازدیدنش خوشحال شدم  ما که لیاقت نشستن سر کلاس شمارو نداشتیم  ولی میدونم معلم خوبی هستین  برا من که هم معلم خوبی بودین هم پدر  خوبی 

 

حالا بگین ببینم  چقده با حرفامو سوالام کلافتون کردم چقده با اینکه دلتون از دستم  خون بود لبخند زدینو گفتین درست میشه هرچی خدا بخواد خدا چیزای خوب میخواد  شاید دیر بده اما واسه ادمای خوب خوب میخواد  چقده با خودتون کلنجار رفتین تا به روتون نیارین که توی دل مهربونتون از دست ما بچه ها چی میگذره

من یکی که نمی دونم چه جوری  زحمتاتون رو جبران کنم  ولی اینو  میدونم  که خیلی شبا بیدار موندم  تا به جای ستاره چیدنو با ماه حرف زدن  واستون دعا کنم   چقد چشام به خاطر خوبیاتونو دل سوختناتون  و کارای خودم  خیس شدن  خدا عجب تحملی واستون فرستاده از اون بالا  شکرش میکنم  به خاطر همه چی

 

امروز منو ***وقتی که دیدیم با یه کولبار صبر وحوصله لبخندو خوش رویی با یه سربلند تا خورشید وچشمای روشن وپر غرورو پرخستگی اما با یه چهره نجیب  پر از افتخار اومدین  اروم شدیم وخوشحال

سرمونو گرفتیم بالا عین دستامون وقت دعا واسه اینکه یه بار دیگه بگیم معلم   یعنی این و واسه اینکه بگیم مایه معلمی داریم که علاوه برمعلم واسمون یه پدر بوده. واقعا  خسته نباشی

 

 

+  

 

معلم / شهادت

با عرض معذرت از اينكه خوانندگان عزيز چند روزي روبدون مطلب جديد گذروندند:

پنجشنبه مراسم گراميداشت روز معلم تو قديمي ترين دبيرستان شهرمون شرف بود. تأسيس اين دبيستان به سال 1314 بر ميگرده وآدماي مهم و فراوني  توش درس خوندن كه شايد مشهورترين اونها جناب آقاي خاتمي رئيس جمهور سابق باشه.

تو اين مراسم آقاي تابش نماينده شهرمون مسائل مختلفي همچون رشد سرمايه گذاري تو شهر، تبديل اردكان به سومين قطب فولاد ايران همزمان با راه اندازي سه كارخانه مهم فولاد ، گندله و الكترود و تشريح وضعيت اقتصادي شهر رو محور سخنراني خود قرار داده بودند. براي اطلاع بيشتر از سفر اخير آقاي تابش     كليك كنيد.مراسم با اهد اء هديه به دبيران و دانش آموزان ممتاز از طرف مسئولين به پايان رسيد.

بعد از شرف به دانشگاه  پيام نور رفتم تا در مراسم گراميداشت شهداي دانشجوي اردكان شركت كنم. بچه ها زحمت كشيده بودن. آقاي ايران منش كه خود از يادگارهاي دفاع مقدس است رو دعوت كرده بودن تا واسشون از روزهاي  8 سال دفاع مقدس بگه. نمي دونم چرا تو مراسم ياد اين جمله شهيد آويني افتادم: گمان ما اين است  كه ما مانده ه ايم و شهدا رفه اند ، اما در حقيقت اين شهدا هستند كه مانده اند و زمان ما را با خود برده است.

 

+  

 

عکس/خاطره

عکسای روز معلم تو مرکز پیش دانشگاهی خادم زاده.

 

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

افتخار برش کیک نصیب حاجی محمد شد

 

 

 

+  

 

ارتباط دزدی و خون شهید

خیلی ازاخبار  سیاسی خوشم نمی یاد ولی این خبر برام خیلی جالب بود.

ارتباط بین خون شهید و مال دزدی

کلیک کنید

 

+  

 

دفتر خاطرات

عماد که دفترش رو به من داده بود تا براش مثلا خاطره بنویسم مثل اینکه خیلی از دل نوشته های  من خوشش اومده  یه پست نوشته به نام دفتر خاطرات . شاید خوندنش برا شما هم جالب باشه

واسه خوندنش    اینجا    رو کلیک کنید.

 

+  

 

شب (روز معلم)

صبح فقط دو ساعت کلاس داشتم اونم با شوم ریاضی شرف. سید گله داشت که چرا من اونو تو پست رفع خستگی بد جوری معرفی کرده ام. خوب یه جوری باید دانش آموز گله بکنه . البته معروف شدن عواقبی هم داره.

امروز عصر دو تا از شاگردام که واسشون برنامه ریزی درسی کنکور می کنم برام یه دسته گل خیلی قشنگ آوردن . ازم خواستن  که فردا تو مراسم جشن  فارغ التحصیلی شون حتما شرکت کنم. البته قبل از اونا چند نفر دیگه هم زنگ زده بودن و مرا دعوت کرده بودن.

هنوز گل بهترین هدیه است

دیروز یه چیز جالب برام اتفاق افتاد . عصر ای دوشنبه می رم یه جا کلاس تقویتی فلسفه و منطق . وقتی از کلاس اومد بیرون دیدم شاگردای پارسالی من که اکنون پیش دانشگاهی انسانی مدرسه شاکر درس می خونن  . با یه کادو انتظار منو می کشن. نمی دونم چی باعث شده بود یاد یه معلم پارسالی بکنن. نمی دونم چرا یاد این بین شعر افتادم:

آنکه دلهابه عشق او زند ه است

در دل عاشقان نمی میرد.

فردا روز معلمه . چون قول دادم می رم تو جشن فارغ التحصیلی شاگردام تو خادم زاده شرکت می کنم.

نقش آموزگار در دلهاست

 

پنجشنبه هم که شرف مراسم داره و آقای تابش نماینده مردم اردکان هم هستن. بعدش هم باید برم دانشگاه پیام نور چون شاگردای پارسالیم که الان پیام نور درس می خونن  ازم دعوت کردن برم واسه مراسم گرامیداشت یاد و خاطره شهدای دانشجو ی اردکان.

خدا را شاکرم که :

امروز کلاسم رو با این جمله که رو تخته نوشتم شروع کردم:

تو زندگی مهم نیست چند بار زمین می خوری  مهم این است که چند بار بلند می شی.

مقام معلم

 مي توان در سايه آموختن                          گنج عشق  جاودان اندوختن

اول از استاد، ياد آموختيم                           پس، سويداي سواد  آموختيم

از پدر گر قالب تن يافتيم                             از معلم جان روشن يافتيم

اي معلم چون کنم توصيف تو                      چون خدا مشکل توان تعريف تو

اي تو کشتي نجات روح ما                         اي به طوفان جهالت نوح  ما

يک پدر بخشنده آب و گل است                    يک پدر روشنگر جان و دل است

ليک اگر پرسي کدامين برترين                     آنکه دين آموزد و علم  يقين

                                                                                        مرحوم استاد حسين شهريار

 

+  

 

مریم به جای افسانه

من درد دل مریم را می نویسم بعد جواب خودمو می گم:

آره آقا معلم شما راست میگی
من همونم که وقتی کلاس اول بودم شب کیفمو جمع میکرد
اما حالا چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می خواین بدونین من تو این 9 سال تحصیلم چی کشیدم ؟
من الان اول دبیرستانم
انقدر هم معلم هام اذیتم کردن که از همشون بدم میاد
البته به غیر از معلم اول دبستانم که واقعا دوسش داشتم چون اون زمان هنوز نظر خوبی نسبت به معلم ها داشتم
کلاس دوم دبستان بودم معلم یه خانم چادری بسیار سخت گیر بود که من وقتی دوم دبستان بودم از ترس حرفایی که راجع به جهنم واسمون زده بود روسری سرم میکردم ومحکم گره میزدم
 اما حالا چی نتیجش چه
نتیجه اش اینه که از مذهب و دین و حجاب و........... فراری شدم  فک کن وقتی من ۸سالم بود زیارت عاشورا رو تقریبا حفظ بودم اون به زور این خانم
یادمه یه بار همین معلم دومم بهمون گفت که مرده ها بعد از چند وقت که زیر زمین خاکشون می کنن فقط استخوناشون می مونه حالا شما فک کن به یه بچه8ساله ای که  بابا بزرگش تازه مرده این حرفو میزنن نتیجش چیه
نتیجه اش اینکه من الان با این سنم هنوز کابوس می بین که بابا بزرگم استخوناش تو قبره
حالا سوم
سوم دبستان که بودم تو مدر سمون مامانم معلم نقاشیون بود
معلممونم  به هوای اینکه من لوس نشم اون سال پدر منو در آورد
کلا س چهارم
به بچه ای که همه نمره هاش 20 بود انظبات و 9 داد که من تازه تو اون کلاس نمرم از همه بیشتر بود
 کلاس 5
معلم واسه اینکه سطح کارشو بالا ببره به همه نمره 20 میداد وا سه هین ما خیلی ضعیف بودیم
وقتی رفتم راهنما یی از بیشتر بچه های کلاس عقب بودم
اول راهنمایی
معلم دینی  قرانم با هام لج بود تو کل سال تحصیلی نمره الکی واسه من می ذاشت به خدا راست می گم واسه من یه نمره 3و یه 9 الکی گذاشته بود
دس دینی قران پرورشی با ما داشت
من دینی و قران رو تو برگه خرداد 20شده بودم اما تو کارنامه هم دینی هم قران هم پرورشی رو به من 15 داد که ما اعتراض کردیم و بازرس اومد و برگم و در آورد و خلاصه
بازم نتیجه این شد که من از دین فراری شدم چون آدمی که خودش و مومن می دونست این بود
دوم راهنمایی
معلم عربیم خیلی حضرت علی حضرت علی می کرد
منم فک کردم خیلی آدم خوبیه یکی ازمشکلاتمو بهش گفتم
باورتون شاید نشه ولی هر معلمی منو می دیدی می گفت آقایی:تو فلان مشکل و داشتی چرا به ما نگفتی کل ملت فهمیدن منم از اون روز به بعد به هیچ معلمی اعتماد نکردم
سوم راهنمایی
این بار معلم ورزش چون با من لج بود نمرم و 12 داد و این باعث شد معدلم کلی بیاد پایین و مدرسه با بدبختی ثبت نام کن
امسال :
معلم عربیم که سر کلاس بهمون فحش می ده تا دلت بخواد
یه بار به من گفت گوسفند ه نفهم خدایی آدم از یه معلم توقع شنیدن چنین چیزی رو نداره
معلم زبانم که تا دلت بخوا د برام علامت منفی گذاشته اون دفعه جلو خودم قسم خورد که مستمر این ترم و بهم 5 می ده حالا شانس آوردم نمره کلاسیام خوبه مورد انظباتی زیاد دارم
خلاصه آقا معلم همه با منه بدبخت لجن واسه همینه که من از معلم و شغل معلمی بدم میاد در حالی که داییم معلم زبانه و مامانم هنرو مادربزرگم ریاضی و پدر بزرگم مدیر بوده   

به خدا خیلی بده آدم این خاطراتو یاد میاره جدی میگم با نوشتن اینا کلی گریه کردم

 

+  

 

مریم

يكي پرسيد مگه مي شه يه معلمي با عشق هم درس بده . من بهش گفتم مگه مي شه يه معلمي بدون عشق درس بده. اگه اين روزا برخي از مثلا معلما تموم زندگي واسشون پوله اگه مي بيني معلم حاضر سرويس شاگردش بشه . اگه مي بيني تو مدارسمون بچه ها به هيچ كس اعتماد ندارن. اگه مي بيني شاگردا ديگه حاضر نمي شن دفتر خاطراتشون رو معلما. مشاورا و يا هركس ديگه تو مدرسه بنويسه. اگه مي بيني نشاط از تو كلاسا رخت بربسته . اگه ديگه هيچ معلمي كلاسش رو با يك جمله قشنگ رو تخته شروع نمي كنه. اگه مي بيني كمتر معلمي هنگام ورود به كلاس سلام مي كنه .اگه مي بيني بچه هاي شوق زده دبستاني كه شبا كيف و كتابشون را بالاي سرشون مذارن تا صبح زود برن مدرسه وقتي به دبيرستان و پيش دانشگاهي مي رسن حالشون از مدرسه اومدن هم مي خوره . اگه مي بيني همه هنر بعضي از ما معلما شده تدريس خصوصي . اگه مي بيني و هزاران ار ديگر تقصير تو نيست مريم. بازم اعتقاد دارم تو همون كلاس اولي بودي كه شب كيف و كفشت را بالا سرت مي ذاشتي . هنوزم اعتقاد دارم مي شه با يه كم مهربوني دل تو رو بدست آورد. مي شه واست محرم راز بود . مي شه يه مشاور خوب تو زندگي واست بود.مي شه آخرين اميدت تو هجوم بادهاي سرد شكلات روزگار بود. مي شه
 

+  

 

یه طرح یه عالمه عکس

یه سری عکس از طرح مبارزه با مفاسد اجتماعی

 

+  

 

نمیدانم .........افسانه

نمی دانم قصد آمدن داشتی یا نه.

نمی دانم از بین دستهای رو به آسمان آمده ، می خواستی دستم را بگیری یا نه.

نمی دانم می خواستی شاهدم باشی یا نه.

نمی دانم می خواستی به نجوای پر از نیازم پاسخ بدهی یا نه.

نمی دانم می آمدی یا نه ،

نمی دانم ، نمی دانم ...

فقط می دانم دیدی لحظه ای را که بریدم و نا امید از همه جا ، به سراغت

آمدم و صدایت کردم.

تو لمس کند، حتی اگر تا همیشه هیچ دادگاهی
می دانم که شنیدی دل تنگی هایم و دیدی خستگی هایم را...

حالا می خواهم بگویم که بی تو بودن کار من نیست ،

برای همین صدایت کردم...

برای همین باز می خواهم صدایت کنم تا بگویم اگر بخواهی شهود امرت می شوم .

باشد کسی که دوستش داری و دوستش دارم ،آرامش را در کنار
 حکم برائتم را ندهد...

مرا هم همین بس که بدانم می دانی دیدن لبخند تو را محتاجم
 

+  

 

اینم یه جورش

من هرساله پایان سال که می شه از شاگردام نظر خواهی می کنم. نمی گم خیلی تونستم تو این سالها همه عیبهام رو برطرف کنم. اما دونستن عیب هم شاید  خودش یه حسن باشه. هنوز اعتقاد دارم بهترین ارز شیاب یه معلم شاگرد است و بس. اینایی که می بینین نمونه هایی از دست نوشته های شاگردانم است. اونایی که برا من بیش از هرچیز ارزش دارن. شاید به خاطر همین است که هنوز هر وقت دلم برا سالهای اول معلمیم تو مشهد . کهگیلویه و بویر احمدو.... تنگ می شه اونا را می خونم.

اینم یه جور اظهار محبته

اینم یه نظر به سبک ریاضی:

TinyPic image

یا باد آن روزگاران یاد باد:

یه وقت  بد نیست آدم شاگرد ترک زبان هم داشته باشه:

بفرما کیم:

نظر یادت نره:

 

 

 

+  

 

لطفا از ما تجلیل نکنید

این روزا هفته معلمه . یه بهونه واسه بازشدن یه درد کهنه و قدیمی. یه مقاله واسه     آیینه     نوشتم . شاید واسه شماه م جالب باشه. اگه نظری داشتین لطف کنید.

 

حوادث ماههای اخیر یک بار دیگر فرهنگیان را در کانون خبر سازی رسانه های داخلی و خارجی قرار داده است. از چاپ و انتشار وهن انگیز ترین سوالات در شان رسول رحمت ،-آنهم در سال نکوداشت آن
حضرت  - گرفته تا تحصن های میدان بهارستان .

 خواسته های بحق قاطبه شریف فرهنگی که صداقت  و خلوص خود را در تمامی صحنه های ماندگار انقلاب شکوهمندمان اثبات نمود ه اند و روزها به دنبال کسب جایگاه حقیقی و واقعی خود در جامعه هستند، همه و همه  یک بار دیگر هفته نکوداشت مقام شامخ معلم امسال را پررنگ تر از گذشته نموده است.

 بی شک در این راستا افراط و تفریط هایی  چه از طرف مسئولین و چه از طرف معلمین صورت پذیرفته است اما آنچه نباید در گردو غبار هیاهوی سیاسی کاری نادیده انگاشته شود ، کرامت و قداست معلمی است.

متاسفانه سالهاست که فرهنگیان شریف به دنبال  ثبیت جایگاه معنوی خود در جامعه برآمده اند  اما گاه به دلیل ضعفهای درون سازمانی و گاه به دلایل سنگ اندازی های برون سازمانی ، هنوز نتوانسته اند  روح معنوی شغل خود را کسب نمایند. کج سلیقگی بعضی از مسئولین که ظاهرا هرگاه معلمین این میهن دست به اعتصاب و اعتراض می زنند ، نوشداروهایی را برای سهراب می فرستند  ، بعضا آتش درونی و کرامت نفس یک فرهنگی را شعله ورتر ساخته و زمینه را برای تنش های بعدی فراهم نموده است.

 

دنباله مقاله تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
 

+  

 

رفع خستگی

وقتی دیروز با موتور وارد دبیرستان شرف شدم و سید مثل آدمایی که می خوان عملیات انتحاری بکنن خودش رو نزدیک بود زیر موتور بیاندازد. اصلا باورم نمی شد می خواد بهم بگه کلاسشون تو درس من در آزمون مرآت در میون تمام کلاس سوم ریاضی های ایران دوم شده اند. اما وقتی امروز نتایج رو دیدم انگار خستگی نه ماهه از تنم بیرون اومد . درسته که نتایج آزمون همه چیز نیست. درسته که درس ما درس انسان سازی تا تست زن سازی اما خوب وقتی شادی رو تو چهر ه تک تک شاگردانم دیدم من هم خوشحال شدم.

امروز آخرین جلسه پیش تجربی شرف بود. یه چند تا عکس گرفتیم که تو پست بعدی می ذارم. وقتی ظهر از کلاس بیرون اومدم تا احساس کردم که نه ماه چه زود گذشت. خوشحالم که از دانش آموزانم نظر خواهی کردم . هرچند تا حالا فرصت نکردم بخونم اما می دونم حتما یزای جالب توش نوشته.

فردا جمعه است.

ما به انتظار سبز تو امروز را که روز تولد پدرت بود به جشن نشستیم.

ادرکنی

 

+  

 

بگذار برود...

بگذار برود:

مگر به دعوت تو آمده بود تا بخواهد با اجازه تو برود. مگر تو می توانی برای کسی تعیین تکلیف کنی. به او فرصت بده تا خود باشد. بگذار پوست اندازی دوباره محبت کند.

بگذار برود:

شاید بتوانی این چند سال را فراموش کنی .  شاید بتوانی فریب و دوروئی را بهتر برای فرزندانت تفسیر کنی .شاید بتوانی به همه بگویی: به چشمهای خود دیگر اطمینان نکنی . به دستهای خود باور نداشته باشی . زیرا من او را دیدم، لمس کردم اما سرابی بیش نبود.

بگذار برود:

دنیا که به آخرنرسیده است ، روزهایی که می گذرند ، پرده از حقایقی برخواهند داشت که شاید چشمان خواب آلودش راباز خواهد کرد. بی شک روزهای آینده برای او روزهای عجیبی خواهد بود. روزهای بی تو سرکردن شاید بعدا اورا هلاک سازد.

بگذار برود:

او نیامده بودکه بماند . اصلا هیچ کس نمی آید تا بماند و این ما آدم ها هستیم که برای همیشه ماندن معشوقه هایمان نقشه ها می کشیم. او نیامده بود که تا آخر خط با تو بدود. اگر هم می گفت خامی بود و جوانی و....

بگذار برود:

هرگز غرور خود را جلوی کسی نریز که قـَدرت را نمی داند . هرگز دست التماست را به سمت کسی که فرق خواهش و التماس را نمی داند دراز نکن. هرگز از احوال کسی پرس و جو نکن که وقتی با توست ، حال خوشی ندارد .

بگذار برود:

خدا به همراهش ، دست یاری روزگار پشت و پناهش، شاید خوشبختی خود رادرفراسویی دیگر یافته است. شاید شانه ای بهتر از شانه های تو برای گریستن یافته است. شاید محرمی ، دل قرص تر از تو یافته ، شاید....شاید .....شاید.....

بگذار برود:

هر کسی روزی می آید و روزی می رود. بگذار آن چنان که شاد آمد ، شاد برود . بگذار خوشبختی خود را در جای دیگر و پیش کس دیگری جستجو کند. بگذار یک بار برای همیشه تصمیم خود را بگیرد.

 ماندن یا نماندن ، مهم این است.

بگذاربرود:

بگذار دفتر خاطرات سبز با تو بودن را با برگهای زرد جدایی ازتو به پایان ببرد. بگذار در خلوت خود ، حتی یاد تو را هم نداشته باشد. بگذارتا حسرت  شنیدن دوباره صدایت در گوشش را.تا آرزوی دیدن دوباره ات را ، تا هوس ها و نفس هایت را ، تا .تا. تا همه و همه را به  .... برد

بگذار برود:

آرام و بی صدا ، همچنانکه آمده  بود ، همچنانکه مانده بود و همچنانکه خواست برود.

بگذار برود . همین حالا ، مزاحم او نشو ، تنها کلام آخرت برای جدایی او این باشد.

خدا حافظ . همین حالا

 

+  

 

فقط خودش

یکی پیغام گذاشته آقا این افسانه کیه . چرا هیچ که به اون کمک نمی کنه. آخه بدبخت گناهه.

من هم قبول دارم افسانه داره می سوزه . منهم قبول دارم سخت ترین لحظات عمرش رو دارم می گذرونه. اما اونی که قرار بهش کمک کنه فقط خودشه.

فقط خودشه

چند روز دیگه آخرین دل مویه ی افسانه هم نوشته می شه.

بگذار برود

فکر کنم خوندنش براتون جالب باشه .مخصوصا اگر رمان افسانه رو دنبال کرده باشین.

 

اینم یه سری تصاویر از مبارزه با بدحجابی تو تهران

 

 

+  

 

لپ لپ

دیروز با دو تا از شاگردانم قرار داشتم تا براشون یه کم از تحلیل کارنامه های آزمون و برنامه ریزی درسی حرف بزنم. اونی که بعداز آن جلسه  ذهنم رو  به خود مشغول کرد ، سردرگمی نسل جوان کشورمون می باشد. نمی خوام خدای ناکرده به کسی توهین کنم اما جوانان ما امروز بد جوری تو چها راه زندگی مانده اند. آینده براشون یه ابر تیره است  وگذشته چندان امید بخش نیست. مشکلات و تنش های میان اعضاء خانواده هر روز بیش از گذشته نمود پیدا می کند و این گسل انگار هر روز دهان خود را برای بلعیدن گرمی محیط خانواده بیش از روز قبل باز می کند.

شاید جدایی و شکاف نسل ها که ما اکنون کم و بیش در جامعه با آن روبرو هستیم زائیده همین امور باشد. دانش آموزان ما دل مشغولی هایی دارند که حتی حاضر نیستند به کسی بگویند. وقتی با کسی احساس راحتی می کنند ، تازه آد می فهمد که تو این وانفسا ، همین اندازه درس خوندن هم شاید هنره .

هنر ما معلمین و اولیاء مدرسه باید کم کردن این فاصله باشد. هر چه بتوانیم عمق این شکاف را کمتر کنیم ، فکر می کنم بالاترین خدمت را به جامعه امروز وآینده کشورمون کرده ایم.

دیروز مهدی برا خدا حافظی اومد ، یه نامه ، یه کارت پستال و یه هدیه. به قول خودش هدیه اش می خواسته منحصر به فرد باشه و اتفاقا تو این مدت 17 سال معلمی ، ندیده بودم شاکردی به معلمش لپ لپ هدیه بده.

 بیش از همه نامه اش برام جالب بود که انشاء الله اسکن می کنم  و با خط خودش می ذارم شما هم بخونین. او رفت اما فکر می کنم تو نسته بودم یه تغییراتی تو فکر و اندیشه اش بوجود بیاورم. اور رفت . خدا هم همراهش

 

+  

 

یه سوغات

می تونی هر چیزی یه سوغات باشه . می تونه یک کتاب بهترین سوغات باشه. اونم از طرف شاگردای سوم ریاضی شرف . اونم از شهر مقدس مشهد. پس زیارتشون قبول قبول

در جستجوی خدا: آیا علم می تواند در شناخت خدا به ما کمک کند؟

اینم اطلاعاتی راجع به کتاب:

اینجا را کلیک کنید

 

+  

 

اخراجی ها

 

 

 

من هم جزو کسانی شدم که اخراجی ها را خارج از سینما دیدن. آخه تو شهر ما یه سینماست که 7-8 سالی می شه که خودش رو بیشتر به مردم نشون می ده به جای فیلم. آنچه می خونین فقط نظر شخصی من درباره این فیلم است.

1-     فکر می کنم اگه به کسی تو این سالها به خاطر اثر بخشی از دفاع مقدس باید جایزه داد آقای ده نمکی است. او تو این سالها که بعضی ها به کارهای ظاهری و تکراری مثل راهیان نور دل خوش کرده اند ،  توانست روح تازه ای به کالبد بی روح امروزی جنگ بده.

2-     من راجع به شخصیت و سیر اندیشه ها آقای ده نمکی نمی خوام تو این وب حرفی بزنم . بی شک خیلی ها نشریات لثارات الحسین و شلمچه را تو روزها دوم خرداد 76 به خوبی به یاد دارن. اونایی که برای نیومود ن سید چقدر خود را به تهمت و افترا و.... نزدیک کردند و از حقیقت دور ماندند.اونایی که امروز ساکت تنها به  دل مشغولی های روزانه خود مشغولند. انگار هم ه اوضاع مطابق میل امام زمان(عج) است.

3-     بحث فنی فیلم رو چون اصلا تخصصی راجع به فیلم سازی ندارم ، به کنار اما فیلم خالق صحنه های بدیعی در حال وهوای پنهان جبهه ها بود. شخصیت سازی هایی که توزمان جنگ زیاد نبودند اما بودند.

 

 

4-     اخراجی اگر گیشه ها را تسخیر کرد (  ظاهرا فروش بالای دومیلیاردی ) که بی شک یک رکورد در تاریخ سینمای نه چندان زنده ایران است ، شاید تنها به خاطر نگرش نو به جنگ بود. نگرشی که شاید سالها کسی جرأت بیان آن را نداشت و جالب اینکه کسی این قرق را شکست که خود بچه جنگ است. شاید اگر کسی به غیر از ده نمکی  ( مثلا کمال تبریزی خالق مارمولک )این فیلم رو ساخته بود  و یا مثلا تو دوره ریاست جمهوری قبل  این فیل اکران شده بود. ،  اکنون وضع جور دیگری بود. و خیلی از پرده سینما ها سوخته بود.

5-     همه افتخار جنگ ما شهدای آن هستند . اینکه یکی بتونه به نسل جوان ما شهدا را نزدیک کنه واز صنف و جنس خودشون قرار بده خیلی مهم و هنرمندانه است.

6-     و آخر اینکه  به قول حاج مجید سوزوکی:

در کوی نیک نامی ما را گذر نداند

گر تو نمی پسندی ، تغییر ده قضا را

 

+  

 

دفتر خاطرات مهدی

چند روز پیش یکی از شاگردانم ( بازم گفت شاگرد . آخه یکی برام پیغام می ذاره می گه آقای عابدی چقدر شاگرد شاگرد می کنین . آخه نمی دونم مگه تو زندگی یه معلم چیزی غیر از شاگرد هم وجود داره ) دفتر دل نوشته هایش را به من داد تا براش چیزی بنویسم. ازش اجازه گرفتم تا هم به خونه ببرم هم بخونم. مهدی هم باکمال خوشرویی پذیرفت . شاید بیچاره فکر می کرد من خیلی قراره چیزای مهم براش بنویسم.

دو سه شبی کلی وقتم رو خوندن دفترش به خود اختصاص داد. خیلی مطلب جالب توش جمع آوری کرده بود. از شعر . حدیث . غزل . قول . اس ام اس و.... هرچی بگی توش بود. بعضی هاش اینقدر جالب بود که ازش کپی برداشتم  تا داشته باشم.

این جمله را از دفتر خاطرات مهدی تقدیم شما:

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست:

خام بدم

پخته شدم

سوختم

 

+  

 

بودن یا نبودن

اگر امروز یک بار دیگر صدایت را نشنیده بودم شاید باورم شده بود که فاصله میان من و آنقدر شده است که حتی دیگر صدای هم را هم نمی شنویم. می دانم درگیری، می دانم مشکل داری ، می دانم حوصله نداری ، میدانم....و خیلی ها را هم نمی دانم اما این را خوب می دانم که این جور فاصله سودی ندارد. نمی دانم و احساس می کنم از من فاصله می گیری. نمی دانم چرا؟؟ اما خودت هم می دانی که نظرت همیشه برای من محترم بوده است . اما توقع دارم آنچه من باید بدانم به من بگویی. اگه احساس می کنی من تو زندگی آینده ات یه نقطه تاریکم ، اگه این حس بهت دست داده که تاریخ مصرف من گذشته ، اگه به این باور رسیده ای که بدون من هم می تونی زندگی کنی و هزاران اگر دیگر ....... من به همه آنها به احترام تو احترام می گذارم. اما دوست دارم صادقانه یک بار برای همیشه حقیقت را به من بگویی. حقیقتی که شاید همچون بغضی گلوی احساست را می فشارد و نمی گذارد راحت تو هوای دوستی با من نفس بکشی. روزهایی که گذشت ، سخت ترین روزهای عمر من بود . اگه هنر وبلاگ نویسی نداشتم به خدا قسم دیونه شده بودم. خیلی سخته یه روز که از یکی می خوای باهات باشه . یه جورایی ترکت کنه . خیلی سخته می دونم شاید یه طرفه قاضی رفتم. می دونم اینایی که نوشتم شاید و یا حتما حرفای دل تو هم هست . می دونم شاید خیلی جاها تو قضاوت اشتباه کرده ام.اما شاید: آبي تر از انيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبود يم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم منتظر جوابت تا ابد بر سر چهار راه زندگی می نشینم. می نشینم تا تو سرنوشت ساز ترین تصمیم زندگی ات را بگیری . بودن یا نبودن مسئله این است.
 

+  

 

نگین کویر

درسته که اردکان یه شهر کاملا کویریه وشاید برا خیلی ها دیدن چنین مناظری تو دل کویر مرکزی ایران تعجب برانگیز باشه اما امروز چند تا عکس از زیباترین میدان شهرمون که اتفاقا به نام بهترین مرد معاصر شهرمون ( مرزحوم آیت ا.. خاتمی) پدر جناب آقای سید محمد خاتمی رئیس جمهور سابق - گذاشتم تا هم قدردانی از حسن سلیقه شهرداری شده باشه هم تو جذب توریست کمکی شده باشه.

TinyPic image

TinyPic image

 

+  

 

بهونه

این روزا بوی تعطیلی کلاس از همه جا استشمام می شه. بچه ها نمی دونم چرا اینقدر مدرسه براشون زجر آور شده که می خوان مثل یه پرنده از قفس رها بشن و برن.

نمی دونم چرا امروز تو کلاسام این بیت رو خودنم:

فرصت شمار صحبت کز این دو راه هستی

چون بگذریم دیگر مشکل به هم رسیدن

 امروز مهدی دفتر خاطراتش را داد تا براش بنویسم. چون اجازه داد به خونه بردم و یه کم از اونا خوندم خیلی مطلب جالب واسه خودش یادادشت کرده بود. ناخودآگاه بهش حسودیم شد.

اینهمه جمله قشنگ تو یه دفتر.......

شنبه ها را همیشه میگم یه بهونه واسه خداست. یه بهونه برااینکه بازم به ما زندگی بده. یه بهونه واسه اینکه یه بار دیگه ما رو ببخشه.

نمی دونم. چرا بعضی همیشه به دنبال اونی هستند که ندارندو اتفاقا قدر اونی که ندارن رو نمی دونن.

خدایا:

 او نیز روزگاری مثل من بود. . مرا امروز مثل او گردان.

 

 

+  

 

یه نامه

به فرزندم بیاموز:

از باختن پند گیرد و از پیروز شدن لذت ببرد

در مدرسه بهتر است مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد

کارهای کوچک انسانهای بزرگ را کوچک می سازد

در اوج اندوه تبسم کند و به او بیاموزید که:

در اشک ریختن خجالتی وجود ندارد.

بخش هایی از نامه آبراهام لینکلن

رئیس جمهور آمریکا به معلم فرزندش

 

+